ديوانه وار در جلوي كشتي خم شده ام و به موج هاي بي شمار و جزيره هايي نگاه مي كنم كه به سويم مي آيند ، و نيز به ماجراهاي سرزمين ناشناخته اي كه تا كنون ... و هم چنان به دنبال ساحل آرزوها سر گردانم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 0:41 توسط مسافر ساحل آرزو ها |
گفتمش:
-« شيرين ترين آواز چيست ؟ »
چشم غمگينش به رويم خيره ماند ،
قطره قطره اشكش از مژگان چكيد ،
لرزه افتادش به گيسوي بلند ،
زير لب غمناك خواند :
-« ناله ي زنجيرها بر دست من! »
گفتمش :
-« آنگه كه از هم بگسلند ... »
خنده ي تلخي به لب آورد و گفت:
-« آرزويي دلكش است ، اما دريغ !
بخت شورم ره بر اين اميد بست .
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست !... »
من به خود لرزيدم از دردي كه تلخ
در دل من با دل او مي گريست .
گفتمش:
-« بنگر ، در اين درياي كور
چشم هر اختر چراغ زورقي ست ! »
سر به سوي آسمان برداشت ، گفت :
-« چشم هر اختر چراغ زورقي ست ،
ليكن اين شب نيز دريايي ست ژرف .
اي دريغا شبروان ! كز نيمه راه
مي كشد افسون شب در خوابشان ... »
گفتمش:
-« فانوس ماه
مي دهد از چشم بيداري نشان ... »
گفت:
-« اما ، در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش ... »
گفتمش:
-« اما دل من مي تپد .
گوش كن ، اينك صداي پاي دوست ! »
گفت:
-« اي افسوس ، در اين دام مرگ
باز صيد تازه اي را مي برند ،
اين صداي پاي اوست !...»
گريه اي افتاد در من بي امان .
در ميان اشكها پرسيدمش:
-« خوشترين لبخند چيست؟ »
شعله اي در چشم تاريكش شكفت ،
جوش خون در گونه اش آتش فشاند ،
گفت:
-« لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند. »
من ز جا برخاستم ،
بوسيدمش
بوسيدمش.
+ نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت 1:30 توسط مسافر ساحل آرزو ها |
هنوز در سفرم ،
خيال مي كنم در آبهاي جهان
قايقي است
و من _ مسافر قايق _
هزار ها سال است
سرود زنده ي دريانوردان كهن را
به گوش روزنه هاي فصول
مي خوانم
و پيش مي رانم
در پی رسیدن به
ساحل آرزوهای خویش
سفر مرا به در باغ
چند سالگي ام برد
و ايستادم تا دلم قرار بگيرد ،
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت
به خاك افتادم
اما نه ...
اینجا هم
ساحل آرزو ها ی من نبود
و من همچنان
در پی ساح آرزوهای خویش
در سفرم
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 2:44 توسط مسافر ساحل آرزو ها |
| ||||||